تبليغاتX
فاش اگر گویم جهان بر هم زنم
آنچه نی میگوید اندر این دو باب ... گر بگویم من جهان گردد خراب

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش...


روایت اول:

دو تا آدم رو تصور کن، که ایستادن رو‌به‌روی هم، با قیافه‌های سنگی که چیزی ازشون سردرنمی‌آری، با صندوقی که کنار دست‌شونه، با نوشته‌هایی که هر از گاهی روی کاغذای کوچیک و بزرگ می‌نویسن و یواشکی می‌چپونن توی صندوق، با هر بار که از غفلت دیگری استفاده می‌کنن و در صندوق رو باز می‌کنن و پیغومای هم رو می‌خونن، توی جهان نمی‌گنجن از خوشی یا فرو می‌ریزن از اندوه... اندوه

 

روایت دوم:

و همه‌ی اینا توی سکوت اتفاق می‌افته، در زمان دوری و گم‌گشتگی... توی بی‌پناهی.

اما بعدش، داستان، داستان افسار ظاهر رو توی دست گرفتنه. دو سه تا سرفه‌ی الکی، و لبخند رو توی آینه تمرین کردن و برگشتن و صاف توی چشمای دیگری نیگاه کردن، که من حرف تازه‌ای ندارم، شاد نیستما، اما دلخور هم نیستم، هی... اصلن هوا چه بی‌خود و بی‌مزه گرم شده و کثیف... وکثیف... چیزی می‌خوری؟ این خیابون همیشه همین‌قدر شلوغه یا امروز...؟

 

روایت سوم:

یه زمانی هم توی زندگی آدم هست که دلتنگی بی‌معناست. یعنی شاید دلتنگ بشی، اما نمی‌تونی بیانش کنی. اصلا گفتن یک‌چیزایی از یه زمانی به بعد، به گند کشیدن اون چیز-اون حسه... و این زمان های بعد هستن که هرچی روی هم تلنبار می­شن، سکوت بیشتری می­ آرن با خودشون... سکوت خشنِ دلهره آور! بعضی وقتا، بعضی قصه‌ها پیش می آد که نه می‌تونی بگی کاش از اول نوشته شه، نه می‌تونی به­ش تن بدی و قبولش کنی. بعضی وقتا، آرزوی خوشبختی و خوبی و مواظب خودت باش­ ها و این مزخرفات، وقتی نوشته می‌شن یا به زبون می‌آن، می‌تونن مضحک‌ترین لحظه‌ی زندگی تو و دیگری رو رقم بزنن. بعضی وقتا بهترین بودن، نبودنه. شاید اینودیر بفهمی. بذار اون چند جمله‌ی خوبِ بین سلام و خداحافظی، اون لبخندای کشیده شده روی لبا، وقت دیداری توی ازدحام آدما و اون دوست داشتنِ دورِ بی‌توضیح از بین نره. گاهی باید از کادر خارج شد و گذاشت یه پرده‌ی ندریده بمونه. یه احترام کوچیکِ کوچیک برای دیداری دور توی عصرِ بارونیِ پاییزِ پیر صحن همیشگی...

 پی نوشت: مدت... خب زندگی هم یه مدته دیگه...! اما نوشتم چون فهمیدم که...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 0:49  به قلم سجاد  | 

بد خلقم و بد عهد زبان بازم و مغرور
پشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟



روایت اول:

می‌گفت همیشه نگرون این راننده‌های جوانیه که ماشین‌شون پیکانه. و این پیکان، معنی‌ش پیکان نبود، اسم ِمعنی بود برای هر ماشینی که آدم به ضرب‌ و زور قرض و قسط می‌خره، تا روش کار کنه.
ماشین ارزون‌قیمتی که برق می­ندازیش، رینگش رو اسپورت می‌کنی، سیستم صوتی درس و حسابی سوار می‌کنی روش و صندلی‌هاش رو هفته ای یه‌بار جاروبرقی می‌کشی.
می‌بیندشون (می‌بینتشون) که یه سطل آب­و کف دستشون گرفتن و دارن رخش‌شون رو غشو می‌کنن. نگران پناهی که می‌گرفتن از جهان، تو چارچوب بی‌جون آهن‌پاره‌های نامرغوب، در پناه صدای بلند ضبط و عطر خوش‌بوکننده‌های ماشین، نگرون این مراقبت و دل‌بستگی ترسناک که می‌ریختن به پای «پیکان» و این پیکان لعنتی، هیچ‌وقت بهشون وفا نمی‌کرد. آخرش یه وقتی که صدای پخش ماشین بلنـــــد بود و یکی داشت داد می‌زد «دیگه این قوزک پا، یاری رفتن نداره»، فرمان می‌لغزید زیر اتوبوسی و ته دره‌ای و تمام، یک حجله می‌نشست سرکوچه‌ای، جلوی در خانه‌ای...

 

روایت دوم:

یا می‌گفت صبحی توی خیابون، مرد نابینایی رو دیده که میون جمعیت راه می‌رفته، تنها، بی‌عصا، ترسیده و پس‌کشیده، شبیه آدمی که به زور، به حجم بزرگی از آتیش نزدیکش می‌کنن.
می گفت جمعیت شتاب داشته، و رحم، نه.
می گفت نتونسته دست مرد رو بگیره و ببردش جایی که می‌خواد، امن.
می‌گفت همون‌جا وسط خیابون گریه­ش گرفته...

 

روایت سوم:

حالم خوبه و بد... اصلا چی دارم می­گم! شما جدی نگیر، اینه احوال کسی که بخواد به موقع نباشه!


روایت چهارم:

آدم‌های دل بستن به موقع، دل برداشتن به موقع. 
آدم‌های درس به موقع، کنکور به موقع، پذیرش به موقع، مهاجرت به موقع، یا اصلا موندن به موقع.
آدم‌های کار به موقع، ارتقای شغلی به موقع، بازنشستگی به موقع.
آدم‌های ازدواج به موقع، زاد و ولد به موقع [و حتي] طلاق به موقع.
آدم‌های خستگی به موقع، دل‌زدگی به موقع، بریدن و رها کردن به موقع...
یکی اینجا نمی دونه خودش دیوونه­س یا بقیه؛ یکی این‌جا هست که پیش از این‌ها، همیشه زود بود، از وقتی که همیشه از اطرافیانش کوچیک تر بود و نمی‌دونه چی شد که حالا همیشه ميگن دیره.
یکی هست این‌جا که از این راه دور، مراتب سلام خودش رو به شما می‌رسونه...

 

پی نوشت:

شاید مدتی ننوشتم

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 1:56  به قلم سجاد  | 

کفش هایم کو

چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟

...

باید امشب بروم

 من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

...

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم...

 

روايت اول:

تیغ ابریشم کش...

 

روايت دوم:

زندگي جاريه، وا نميسته! اما گاهي خودت بايد صبر كني و نذاري كه دنيا تو رو هرجا خواست با خودش ببره... يه نفس عميق بكشي، بالا رو نيگاه كني، بعد دوباره راه بيافتي.


پي نوشت:

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 15:5  به قلم سجاد  | 

 روايت اول:

اما روزگار هميشه يكجور نبود... روزهاي خوب بود و روزهاي بد هم بود و ما كه بزرگتر مي­شديم، بدتر مي­شد.

 

روايت دوم:

پشت بند اون ماجراي دزدي، بدجوري به­هم ريختم، اونم درست وسط روزايي كه تازه داشتم سعي مي­كردم جمع و جور شم. اما شكر... شكر نه از روي گله كه شكري با  "ش" شِكَر،  "ك"  كريم و "ر"  رحمان. به­هم ريختنم بيشتر از اين بود كه نمي­دونستم اين ناراحتي از چه جنسيه، از ترس اينكه به خاطر دلي باشه  كه بسته شده باشه به يه لپ­تاپ و مقداري پول و يه سري خنزر پنزر و زحمتاي چندين ماه رفيق­ترينت. اما حالا كه فهميدم، هم آروم شدم هم ناراحت­تر البته ناراحتي با يه جنس ديگه.

 

روايت سوم:

يه وقتايي چيزي رو گم مي­كني، چيزي كه با خودش كلي خاطره به همراه داشته و برات عزيز بوده... اينجور وقتا قبل از اينكه ناراحت از دست دادنش باشي، ناراحت اين مي­شي كه دست ناكس به گمشده­ت برسه... كه اون وقت حاضري دنيا رو بدي تا اون دستا رو از عزيزت دور كني.

 

روايت چهارم:

... از كله سحر تا بوق سگ بيدار است و نمي دانم دنبال چي مي­گردد.

پدر پرسيد دنبال چي مي­گردي؟

گفت: دنبال خودم

... از آدمي كه دنبال خودش مي­گردد و ديوانگي را پيدا مي­كند بيش از اين هم انتظار نمی رفت (عباس معروفي)


 

پي نوشت:

خدايا... بي­راهه­ها كم نيستن، دنيات هرروز داره شلوغ­تر مي­شه، فاصله­ها كمتر و تنهايي­ها بيشتر. خدايا... اگه توي همه شلوغي اين روزگار گم كرديم خودمون رو، هواي ما رو داشته باش... نذار دست ناكس به ما برسه... خودت پيدامون كن، پاكمون كن، خاكمون كن...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 10:7  به قلم سجاد  | 

خداوندا!

دردم را بیشتر کن

زخمم را چرکین تر

تبم را تندتر

و چنینم نگه دار، مبادا که آرامش، فراموشی بیاورد.

خداوندا! اگر داشتن، ذلیل داشتنم میکند

ندارم کن

اگر کاشتن، اسیر چیدنم میکند

بیکارم کن

خداوندا! خوارم کن اما مردم آزارم مکن.

خداوندا!

با ماندار باش!

 

روایت اول:
از همون اول که دیوارای کاهگلی جاشون رو به بلوكاي بتوني داده بودن، از اون جایی که دیگه نمی­شد از همون در همیشگی وارد امامزاده شد... همون دری که عین سادگی همه­ش خاطره بود، از اون جایی که صحن کوچیک و صمیمی امامزاده جاش رو به یه حفره پر از سیمان سرد داده بود... می­شد حدس زد که دیگه صدای طوطی­ها رو نمی­شه شنید.

 

روایت دوم:

بگذریم... ولی هنوز از پشت اون پارچه ها و بنرهای بلند که می­خواستن جلوی دیدن اون باغ ساده اما پر صفای پشت امامزاده رو بگیرن، باغی که نمی­دونم چند بار زندگی­چند نفر توش شکل گرفته، باغی که داشت کم کم رنگ به خودش می­گرفت و به قولی داشتن سر و سامونش می­دادن براي شلوغ تر شدن... هنوز... می­شد دید ... اقلا جاده منتهی به باغ رو.

 

روایت سوم:

خلاصه بگم... روز همون روز بود اما روزگار یه روزگار دیگه.


پی نوشت اول:

اون دزدایی که امروز زحمت کشیدن و همه چی رو بردن با خودشون انگار نگفتن که بابا! چایی رو بخور که ارزش شاشیدنش رو داشته باشه! (من عذر می­خوام، اما گویا تر از این کلمه­ها پیدا نکردم) خدائیش هرچی دزدیدین آخرش واسه شما که خیر نداره فقط کار دوتا دانشجوی بی­چاره رو لنگ کردین... بگذریم... بازم شکر.

 

پی نوشت دوم:

تا حالا شده تجربه کنی که بودنت یه مصیبته و نبودنت هزارتا مصیبت دیگه...؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 22:12  به قلم سجاد  |